نفسهای تلخ - شوکت علی محمدی شاری
چگونه
نفس میکشی
که در تو هروله میکنند
سربهای مذاب
حلقه
حلقه
پای میکوبند
گدازههای آتشفشان
رگهای خشکیدهی تو را
·
چگونه نَفَس میکشی
که سرکشیدهاند
موریانههای جعل
موریانههای تحریف
موریانههای انکار
نیِ مولانا را
چون نسخههای خطی بامیان و بلخ!
چگونه نَفَس میکشی؟
که شریانهایت
شاهراه تلخی است
که مورچگان دم میگیرند
سیگار پشت سیگار
حلقه
حلقه
تلخ
که غمغلط[1] کنی گرنگی[2] آوارگی را
·
در شب مدام چشمانت
قرصهای والیوم
کلوله
کلوله[3]
کرخت میشوند
در محاق حلقههای سرخ!
چشم که میبندی
اشتران جنازهکش میبرند
تابوت
تابوت
استخوانهای ورجمکرد
استخوانهای راگا و زرتشت
استخوانهای شکسته جمشید
استخوانهای پیچیده در پیشبند آهنگر بامی
که صفه ممنوع بسازند
و بر سربند آن بنویسند:
«بهار آمد ولی آوازه ممنوع!
تنفّس در هوای تازه ممنوع[4]»
.
اشتران جنازهکش
سرمست بوی باستانی خاک
پای بر پلکت هِشتهاند
که کوزههای ناهوشیار هوشیدَر
خواب شیرین رود «وئوروکشه» شور کنند
-شاید-
روزگاری روئیای رود ارومیه تشنه نماند
.
چشم که میبندی
مورچگان
هرابرز[5]
جا به جا میکنند
پارس[6]
فراتر از عقاب نیست
کرکسها گیاه هوم زقوم کردهاند
هیرمند لب فروبسته
گلوی سیوستان تاول تلخ
رود داییتی یشتها را نمیسراید
مرورود تن به اوراد یسنا نمیزند
چشمان فرزدان رود
در تراکم انتظار
مرداب میشود
کاسهرود
میخطویله رستم را
طلسم میکند
*
چشم که میبندی
اشتران جنازهکش
ریشههای ایرلنگ[7]
پیشاور میبرند
که حنا بندد
دستان آز
در جشن «مردهخواری»
·
اشتران جنازهکش
تابوت
تابوت
استخوانهای پاک میبرند
از سرزمین بد
سرزمین فراموشی
سرزمین دخمههای تلخ
سرزمین برجهای خاموشان
به سرزمین نفت
سرزمین نیروگاههای هستهای
تا چراغ گرد سوزی روشن شود
استخوانهای پاک!
·
چشم که میبندی
اشتران جنازهکش
میآورند
برزنگی کوه قاف
دیوان مازندران
گرگان کشمیری
شغالان چچنی
آگردههای[8] دیورند
کفتارهای تکفیری
که نو بهار
بی بهار
بی شکوفه
بی ترانه
بی لبخند
یخسوز کند!
بر لبان بهت بلخرود
·
چشم که نمیبندی
اشتران جنازهکش
نمیبرند
تاج زرّین ضحاک
شاهِ مرصّعِ محمود
اشتران جنازهکش
سرمست بوی باستانی خاک
دخمههای بامیان را نشخوار میکنند
مبادا گردههای جمجمه ماران ضحاک
استخوان جمشید و کیآرش و دارا
بیالاید
اشتران جنازه کش
موسیقی مدام سرزمین فراموشی
جوزا 1391
[1]غمغلط کردن: یعنی غم را فراموش کردن.
[2]. گَر، در زبان اوستایی به معنای زهر است. این واژه به همین معنا در لهجه هزارگی رایج است، در تعبیر دشنام گونهی «درد و گرنگی را بخور».
[3]. کلوله، گونه قدیمی گلوله است.
[4]دو بیتی از قنبرعلی تابش
[5] هرابرزئیتی، هرابرز، کوهی است که از شمال بلخ به سمت هرات کشیده شده است. در زبان اوستایی، واج «ر» وجود ندارد، اما آن را البرزش کردهاند.
[6] «پارس» در زبان پارسی، دیگردیسی واژه «اوپائیری سئن»، در اوستا و «اپارسن» در متون پهلوی است. از کوه پارس رود هیرمند، بلخ رود، هریرود و مرو رود جاری میشود که برابر حوزه بابا و هندوکش در مرکز افغانستان است.
[7]ایرلنگ، گیاه کوهی است، ریشهاش رنگ ثابت طبیعی سرخ دارد. افزون بر ریشههای درختان میوه، ریشه گیاهان را نیز به پاکستان میبردند.
[8]آگرده: ولگرد، دوره گرد
شوکت علی محمدی شاری